تبليغاتX
بی همگان
فعلن اینجاییم ... http://www.sagi44.blogspot.com/

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم فروردین 1391ساعت 19:29  توسط سعید ابراهیمی  | 

 

 

 

بله ، داستان از این قراره که ما هروقت به محض اینکه بیکار می شیم دچار بعضی از افسردگیها و سر خوردگیها و ناراحتیهایی از این دست می شیم. ولی باز با همه این مشکلات همچنان دنبال کار مورد نظراز این سوراخ به اون سوراخ می زنیم و فرم پر می کنیم و کاغذ سیاه می کنیم و به امید اینکه تا چند روزه اینده یه زنگی به ما بشه واز این همه فرم پر کردن ، یکیش جواب بده که ما هم صاحب یه کاری بشیم ، اما دریغ از یک تماس که پشت خط حداقل یک نفر جریانه بادی و از سینش بده بیرون و فوتی کنه و حداقلشم ما عصبانی بشیم و یه پس بد و بیرا های عقده شده توی دلمونو سر یه چندتا فوته کوچلو خالی کنیم . دریغ که اونم نیست اخه، انگار یه جورایی هیچ کس دیگه دل و دماغ این کارهارو هم نداره . مثلا خود من بعضی وقتها توی ایام بیکاری یه کم قبل تر وقتی می خواستم از حال این دختر همسایه ی توی محلمون که خیلی ام  دوسش داشتم باخبر بشم وقتی زنگ می زدم خونشون که اکثرا از شانس بد ما مادره بزرگوار تلفونو برمی داشتن  هیچ وقت دلم نمی اومد تلفن و راحت بزارم زمین و قطع کنم پیش خودم می گفتم حداقل تا اینجا که اومدم یه عرض ارادت فوتکی هم به مادر جان عزیز هم داشته باشم که ایشون هم ماشاالله چقدر هم همیشه به بنده لطف داشتن همین که صدای فوت  ما رو می شنیدن از یک سری فش های دسته اول و بومی ناحیه خودمون استفاده می کردن و از خجالت بنده در می امدن .دستشون درد نکنه ،والا ، والله اگه فش نمی دادن به ما که بهمون خوش می گذشت و یاده کارو زندگی و خیلی چیزای دیگه هم نمی افتادیم البته اینم بگم که این یه نمونه از تفریحاته خیلی به ظاهر سالم تراز تفریحاته دیگه ایه که هر جوونی مثل من ممکن توی ایام بیکاری دگیرش بشه ، مثل خلافو خلافکاری و بقیشم خودتون بهتر می دونید از بنده . بله دیگه ...

خوب زیاد از مطلبمون دور نشیم . بله ، قصه قصه ی بیکاریه قصه ها هم داره این بیکاری ... یادمه یه چند سالی پیش کار خیلی سخت گیر می اومد خیلی جاها واسه کار می رفتیم خیلی جا ها سر می زدیم اما نشد، نشد یه بار زنگ بزنن و بگن آقا : شما از فر دا بیا اینجا ، "دمت گرم "تو همونی هستی که ما دنبالش بودیم . پسر یه جورایی رویا شده بود واسمون کار ، اما نمی شد ، خسته برمی گشتیم خونه و طبق معمول مادرمون یه چای می زاشت جلومونو می گفت چی شد .ما هم با بی شرمی تموم به زبونه خودمون ترکی بهش می گفتیم (اوقلان الدو ،ننه خیرین السون ) اونم نمی دونست بخنده یا ناراحت باشه هی سرشو میچرخوندو  واسه خودش می رفت یه گوشه ای می شست که یه روز از قضا از این همه ولگردیها واسه کار برگشتیمو به ما یه پیشنهادی داد ننه جونه ما، بعداز مراسم خوردن چای و این حرفها به من گفت بیا یه کاری بکن احمد جان، برو سر قبر بابات از اون بخواه میگن بعضی وقتها مردها خواسته هاو مشکلاته ما زنده هارو زودتر حل می کنن ، هاج و واج مونده بودیم که ببین واسه کار پیدا کردن حالا باید دم مرده هارو هم ببینیم حالا که هی اصرار می کرد ننه جانه ما به عقوبت این قضیه، یه روز وسوسه شدیم و رفتیم البته اکثر اوقات می رفتیما ولی این بار برای عرض خاصی راهیه مزار و قبر ه شش گوشه پدرمون شدیم دست به سنگو، در زدن و، شمع و اه  و، حالا نکوب کی بکوب که پاشو بابا ، جونه من اگه تو می تونی، یه کاری واسمون جور کن ، دمت که همیشه خاموشه ولی جانه من یه کاری کن که دم خیلی ها که توی این دنیا دم از خیلی چیزها می زنند و دمار از ما در اوردنم از تو گرم بشه ، والله اینجا اوضاع خیلی قاراش میشه ، اونجا حداقل اگه مشکلی داشته باشید یه مدتی توی جهنم می مونید و از جهنم که در اومدید آدم حسابی در می اید و می رید قاطیه حوریای بهشتی و دمه  همشون و گرم می کنید . ولی ما چی از یه جهنم که در می ایم تازه می افتیم توی جهنم بعدی چه جهنم توی جهنمی ی بابا ، معلوم نیست کی به کیه ، اره سر تو درد نیارم هر کاری کردی واسه خودمون کردی حا لا زیادم کارش خوب نبود عیبی نداره فقط اومدم تو هم تلاشتو بکنی واسه ما که هر دو تامون راضی باشیم از عاقبتمون . آره، رفتم و با یه دله سنگین برگشتم خونه و منتظر که، فرجی بشه ، یه چند روز هم اینجوری گذشت راستیتش دیگه حال و حوصله دنباله کار رفتن و نداشتم  ،بیشتر معنوی شده بودم" به معنویتی که قرار بود بابام انور یه زدو بندی کنه واسه کارم ، داشتم ایمان می اوردم" ، که آقا یه روز توی چرت بودیم که تلفن خونه چنان زنگ زد که انهو ازاون دنیا دارن زنگ می زنن هممون یه هو شوکه شدیم اصلا شبیه تلفن هایی که عمه خانم ،خاله خانم می زد نبود که توی دلم یهو "باربط و بی ربط" گفتم شرط می بندم این وزیر کاره اون دنیاست انگار خودش قراره واست کار پیدا کنه و دنباله کارته  ،توی دلم هی دمشون گرمو ، دستشون درد نکنه و که آقا تلفن و برداشتیم که در کلام اول: آقای محمودی ، بله بفرمایید ، آقا شما همونی هستی که ما دنبالش بودیم از فردا می تونید بیاید سر کار، ادرسم که دارید، بله ،بله آقا ، چشب  ،آقا چشب ، می ایم ، بله بله چسب مرسی آقا خداحافظ. آقا تلفن و که نزاشتیم روی زمین همونجا با خودم عهد بستم که بعد  از گرفتن حقوقه اولم واسه سنگه قبر جدیده بابام اقدام کنم واسه ایجاد ارتباطه قوی ترام که شده . بابا دمت گرم مردی به مولا تو . آقا  ... جور شد کارمون !جور!بابا ایول داره حالا بگزریم از خرافاتشو این حرفاش که ته ته های قلبمون باور نداشت که بشه ولی اینبار حرفه ننمون و تموم و کمال گوش دادیم وجور شد والله نمی دونم چه جوری ولی شد دیگه. آخه فقط این نبود یادمه اون سال "شوهرم" سخت گیر می اومد آقا خواهرمونم تا دید درهای رحمت بازه زود رفتو تقاضا داد و یه چند هفته ایم گذشتو بابامون به اونم جواب داد. یه خواستگاره تر گل ورگل ماشاالله قد و هیکل رشید اومد بله رم گرفت ... حالا این وسط معنویت ما هی بالا و بالا تر می رفت ،اصلا توی کف بودیم حالا هی می گفتن رشد بیکاری انقد و رشد طلاق بالا رفته و حالا جوانا جونه مادر تون ازدواج ازدواج ... حالا ما هم کاری به این کارها نداریم که یه روز رشد بیکاری هی می ره بالا ومسئولین" ربط و بی ربط" هی می شینن توی خونه و محل کارشون نمودار طراحی میکنن و فکر می کنن کار دستیه، یه  روز این رنگه می ره بالا، یه روز اون رنگه می یاد پایین،شایدم واسه خلاقیتم شده همیشه با خودشون مداد رنگی دارن و هر جا که احساس کنن الان باید  ستونی پر رنگ تر از بقیه دیده بشه فوری دست توی مداد  رنگی و کار دستیشون می برن بعدم خوب اینجوری میشه که یه روز همه سر کارنند یه روز همه با هم بیکارنند یه روز همه خوشبختن وعده خونه حیاط دارو این حرفها ، یه روزم همه از هم تاریخه روز و می پرسن که  نکنه یارانها رو اعلام کنن و نفهمیده باشن.  بگذریم، وارد بحث دیگه ای نشیم بهتره از خطوتمونم رد نشیم به صلاح تره اینا همش واسه اینه که حرف دل ادم که باز میشه حواسش نیست دیگه ، پیش پیش توی حوضه های دیگه ام سرک می کشه. از حوصله شما هم خارجه، راستیتش منم زیاد حوصله ندارم، از وقتی که بعد از اون سه سال کاری که داشتم چند هفته ایه تازه بیکار شدم دیگه دلو دماغه بعضی چیزا رو هم ندارم  ،اره الان دارم دوباره معنویتم و میزون می کنم که توی همین روزا،یه پنجشنبه ای، جمعه ای میزون برم یه تقاضای دیگه ای واسه بابام بپیچم  و بگم  دمت گرم بابا یه کار دیگه واسم جور کن ، ولی روم نمیشه ، اخه اگه پرسید کار قبلی رو چیکار کردی، اخه باورش نمی شه بگم بعد از سه سال مرتیکه مارو نه بیمه کرد نه اضافه حقوق به ما داد .دلمون پوکید از بس کسی هم از مسئولین نیومد و که بابا این کارگر حق و حقوقی واسه خودش داره ، بهش بدید ، اخه خودمونم انقد گفتیم فایده نداشت ... چاره چیه می رم ، اگه پرسید بهش می گم این دنیا قدره کارای معنویی که پس پیداکردنه بعضی کا راته رو نمی دونه هر کاری که چند سال توش هستی یه تغیراتی زودی میشه توی اقتصادو کارگر بدبختم صداشو کسی نمی شنوه  و مجبوره دعوا کنه واز کارش در بیاد و کسی صدای اه و نالشو نشنوه ... دمت گرم بابا بگرد یه پارتیه قوی تر پیدا کن تا من برسم سر قبرت . این دست می خوا م یه کاری پیدا کنی که برم "بالا" انقد برم بالا که چشممو خوب باز کنم و ببینم اخه ما چقد بیکار داریم ! یه دونشم ازش نگذرمو حساب کنم با این کار دستی ها این مسئو لین ، فقط بگرد پیدا کن واسم ، همه محبتهاتو یه روز واسه همه بیکارای خودمون می ریزمو می پاشمو خیراتت می کنم، اینو که می گم بین خودمون بمونه ، خودمونم به یه نون و نوایی می رسیم عروسیه ابجیه هم نزدیکه ، اره خودمونیما سنگه قبرتم خوب توی چشه، صفا تو بابا ... خدا بیامرزدت .

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم مرداد 1390ساعت 18:10  توسط سعید ابراهیمی  | 

 

 

 

من برآن نيستم که نقد کنم، تنها به اتفاقاتي که درون فيلم مي افتد مي پردازم واين درست رسالت و هدف کار هنريست که موجب تفکر   مي شود و حيفم آمد درباره چونين فيلمي که انسان را به انديشه وا مي دارد چندي تامل نفرمايم ... تحمل بفرماييد.

جدايي نادر از سيمين – بستر خيلي چيزهايي است که درون فيلم سر باز مي کند. مثل ظرافتهاي شخصيتي ، مثل دروغ ، دو ديدگاه –يکي" ازطبقه ي نسبتا شهري متوسط نيمه مرفع وشبيه به مدرن تر، که به قصد جدايي و کشمکش ها دچار رفتارهايي غير قابل منطقي است. و طبقه متوسط فقير تر ولي پايبند به برخي از اصول و ماندن سر اعتقاداتش ...

قصه روايت آدمهايي است که براي ماندن در کنار همديگرمتوسل به دروغ مي شوند دروغ هايي که از باورهاي درست و گاه از انسانهاي به ظاهر اصولي شنيده مي شود دروغ هايي که هر چند به ظاهر کوچک و ساده، ولي به قول: (نيچه که هميشه سادترين ها تاثير گزارتراند) شنيده مي شود و ما در مقاطعي از فيلم مي بينيم که درست در مقابل خود افراد قرار مي گيرندوانها را به يک دوئل در مقابل خودوقضاوتهاي اخلاقي خود قرار مي دهند، دروغ هايي که جرآت به بازگو کردن انها را ندارند و در جريان فيلم مي بينيم که به يک نوع خودخواهي در مسير جدايي قرار مي گيرند.

واينجاست که در ادامه (ترمه) دختر نادر وسمين هم به دروغ تن مي دهد ولي دروغي که بعد از آن گونه از اشک پر مي کند، حالا ديگر نا خواسته اثير رفتارهاي بزرگترها شده و او هم سهم خود را اضافه مي کند. و اين تنها صحنه ايست که اشک ريختم و بقض سنگين ترمه را و تلخي دروغي که به آساني و به راحتي نگفته را حس کردم و بر خودم باليدم که او ديگر مثل پدر و مادرش راحت دروغ نگفت و سخت رنجيد و اشک ريخت و اين همان ظرافتهاي شخصيتي که من مي خواستم و مني را  که در مقابل هنر ايستاده ام به تفکر وا مي داشت...

به نظر بنده اين فيلم درست ( درباره الي) را وا داشت که کنار، و نه در مقابلش ايستد ، جدايي نادر از سيمين به راحتي از کنار شخصيت ها عبور نمي کند و حالا در اين فيلم درست انگار همه به تور يک صياد افتاده اند و تنها کسي که با يد خود را نجات دهدمخاطب است. که درست و به واقع شکلي که خود زندگيست را با چشمانش مي بيند و اثير در مرحله نسبي بودن اخلاق و شخصيت هايي که حالا نمي داند. بايد، به حکم قضاوته خصوصيات اخلاقيشان بنشيند ويا القاي بازي حرفه اي و موثر در فيلم ، و اينجاست که اين فيلم مخاطب را بر روي لبه تيغ سوئ قضاوتها همواره باخود رها احساس مي کند ولي در، درباره الي شاهد اين هستيم که قضاوت تنها دامن قصه را از ابتدا گرفته و شخصيت ها در بي خبري به قضاوت مي نشينند ولي ما در جدايي مي بينيم با وجود اين که حقيقت در مقاطعي روشن است باز هم دچار دروغ ها و قضاوتهاي شخصي هستيم واين درست مثال بازي گل يا پوچ است که معلوم نيست گل در فيلمنامه جدايي در دست کيست و اين کار مخاطب را به واقع سخت تر از در باره الي مي کند که ذره ذره ازآن پرده برداشته مي شود...

 جدايي نادر از سيمين فيلمي به نظر بنده با يک بار ديدن نيست. درست مثل اينکه يک بار بايد درسته يک پازلي را قبل از ريختن ببيني و ، و در دفعه بعدهر چيز را در جاي خودش بگذاري که کاري بس حساس است در اين گونه فيلم، با مضمون و پر شده ازنمونه هاي اخلاقي – ظرافتهاي شخصيتي – دروغ – و با ديالکتيکي پيچيده ي رفتارها ...که حتي با بي خبري به کودکي که حالا دارد در لابه لاي حرفهايش حس حرفي را کتمان و در نقاشي هايش بازگو مي کند که حتي بازان هم بازدارننده تفکريست از پنداشت راست و يا دروغ کودک در قراردادهاي دروني خود با پدر و مادر وحتي در جايي هم به قضاوت در صحنه اتفاقات مشاهده مي شود که تير خلاصي گناه نکرده مادرش را از کمان فرضياتش رها مي کند . واين درست نشان از کار شدن حتي روي شخصيتهاي کودک اين فيلم است و نه تنها تحرکي در اين فيلم من را به منظوري  نزديک ويا حتي دور مي بردوبنده نه تنها به شخصه در اين فيلم نمي مانم بلکه گاهي هم دور مي شوم و از زاويه هاي ديگر و مفاهيم ديگر هم به شخصيتها نگاه مي اندازم و زبان بي زباني فيلم ساز را از لابه لاي حرفهايش برمي دارم واين همان حساسيت در اين گونه فيلم است وچيدنشان کنار هم که باز هم مي گويم با يک بار ديدن موثر نخواهد بود براي اينگونه پرداختها

 ودر آخر به نقطه عطف فيلم از ديده خود مي پردازم ،( اشکهاي ترمه) و در مقابل دروغش قد علم نکردن ، ايستادن و نه ايستادن رفتن و ماندن ، تنها جايي که به گريه نشستم و به اشکهايي که ترمه ،که حتي با هيچ موسيقي حزن الود همراه نبود وريتم زندگي را مي نواخت وفريبانه به گريه نرسيدن را که کاري بس دشواراست مي ديدم وحس مي کردم بازدر هوشياري کارگردان مخاطب ازموده مي شود و اورا در احساسات ناشي ازموسيقي، زنده به ريتم زندگي مي رساند گريستم، وايجاست که باز هم تقابل قضاوتهاي اخلاقي ،سمبل اخلاق از بين اين همه رفتار بيرون کشيده مي شود.

وانگار کسي جز ترمه ،ترمه را نجات نخواهد داد در هاله اي از روابط به ظاهر عاطفي ودرون هايي به هم ريخته و اينجاست آن بزنگاه...!

وهنوز تاکييد بنده روي سوئ قضاوتها مرا به يک مثال از اين دست وسوسه مي کند تا به برداشتم نزديک شوم...


 حسن به دليلي مي خواهد پدرش را اذيت کند و روي برگهاي روي ميز پدرش چند قطره جوهر مي ريزد و حسين مي آيد و مي خواهدتا آن قطره ها را که حسن روي برگها ريخته پاک کند که در اين حين دستش به شيشه جوهر مي خورد و تمام جوهر روي برگها مي ريزد مقصر کيست ؟

 مطمئنا حسن مقصر است ولي هميشه حسين ها محاکمه مي شوند در تقابل جدايي هم مي توان گفت شخصيتها فکر مي کنند با دروغ مي توانندزندگي از دست رفته را بر گردانند ولي ديديم که ترمه با اولين دروغ خود و پلي زدن به پلان آخر فيلم که نادرو از سيمين از اتاق بيرون رفته اند، مي بينيم که انگار ترمه به محامکه خود نشسته و محاکمه خود ترمه آست! به کار نکرده و حُسن اخلاقي برتر...

 وترمه اي که ديگر به حقوق خود واقف شده ولي تلخي ي پذيرفتنش را همواره با جدايي  ادراک مي کند و اين زبان بي زباني در يک پاياني باز همواره تامل برانگيز و تاثير گذار مي ماند .

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم اردیبهشت 1390ساعت 23:33  توسط سعید ابراهیمی  | 

 

 

 

وقتی چشماتو باز می کنی می فهمی که صبح شده دنیا باز توی چشمهات به دنیا می یاد

آره یه روز دیگه است ، مثل روزهای دیگه، تو باز نفس می کشی، نگاه می کنی ، حرف می زنی

وقتی که نمی دونی چی قراره توی روزت اتفاق بیُفته حس می کنی گرمای فنجون داغ ِ صبحونه

رو، بوی نونِ تازه رو ...

شاید تلخ ، شاید شیرین، مثل عشق یا مرگ، اصلآ قراره برنده میلیونی بشی ، شایدم کسی

قراره تو رو مهمون کنه به سینما! بلیط مُفتی، از ذوق به صندلی می چسبی که نکنه تو رو بلند

کنند .

چی میشه نمی دونی ؟ شایدم برگی از درختی نیُفته و ساده بری ، ساده بیای و هیچ مِثل

دیروز پوچ مِثل فردا . من که بعضی وقتها به خودم می گم که فردا می یاد تا من یِکم از بار جهلم

کم کنم اصلآ فردا رو می خوام واسه همین وگرنه دلیلی واسه فردا نیست، ولی...

بازم هست وقتی می فهمی که، توی مترو بین مردم توی صَف بلیط وایسادی و منتظری یه

بلیط بخری و ... آ ره هستی ، درست مثل دیروزت شدی، تو بلیط امروز  رو هم خریدی اما قبل

از اینکه قطار بیاد می فهمی که بلیطِ شانس فردا رو داری حالا چه تلخ ،چه شیرین، چه ساده ،

چه افسرده، چه عاشق... هستی مثلِ اینکه دیشب توی  خواب یه فرشته اون بلیط و به

دستت داده . ازش خوب استفاده کن همیشه فکر کن آخرین بلیطِ زندگی دستته ، حقیقته امروز و

به واقعیته فردا نمی شه داد از فردایی که امروزه لذت ببر ...

چشماتو باز کن ، صبح شده ...

من مُردم یا زنده ام ...؟

سلام تو زنده ای، ولی جسمتو بُردن

تو دعوت شدی، با یه بلیطِ ارزون ...

بلیطِ شانس فردا

دیگه نچسب به صندلی ، راحت باش .

 

 

...

پی نوشت: برای چشم‌هایت کاسه‌ای اشک آورده‌ام، بیا چشم‎هایت را بشور...

...

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم اسفند 1388ساعت 9:32  توسط سعید ابراهیمی  | 

 

 

 

 

 

هر وقت اینجایی و نیستی...

از بی تابی، انگشتانم سُر می خورد روی کاغذها

تو با سایه های من چه می کنی!

من ولگرد آینه ها شده ام

پادوی عقربه ها

چه می دانی ؟

تیغ می کشم به شب مگر زیر سایه های این درد

درد٬ بشکنم

بیا ببین، شیر وجودم موش حفرها شده

اینجا زمستانِ شب است

هر وقت اینجایی و نیستی ...

نیزه می شوم و به قلب سپاه خودم می تازم

اه من از بختم ، باختم

یادگار تو بود

چه می دانی؟

خواستم خودم را بچشم

ولی چه کنم که دست روزگار انشاء گُرگ خورانده به لبانت

می ترسم

من می ترسم از اینکه خوب هضم نشوم

تازه می فهمم ، وقتی گفتی برو ، چرا نرفتم

شاید که ساقه ندارم

ولی من با ریشه هایم با خاک عهد بستم

چه می دانی ...؟ 

 

 

 

 

الف/ یکی منو کُشت، خاکم کرد، ولی من فراموش کردم .الان مُردم، فراموش کنید زنده منو

ولی خیلی دوست دارم بدونم اون که منو کشت فهمید من مُردم یا نه...

مثل هزاران مورچه ای که صبح تا شب زیر پای ما می میرند و ما نمی فهمیم مُردن یا ...

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم بهمن 1388ساعت 16:6  توسط سعید ابراهیمی  |